9 ماهگی و اولین کلمات
دختر ناز مامان
9 ماهگیت مبارک عزیزه دلم .

هر روز داری بانمک تر و تو دل برو تر از روز قبل میشی و من و بابا رضا روزی هزار بار برات غش و ضعف میکنیم . روزی یه کار جدید انجام میدی و مارو خوشحال می کنی .
بیش از حدم وابسته به من شدی و اگه بقل هرکی باشی و از دور منو ببینی یه جیغ بنفش میکشی و منو میخوای و وقتی میام و میگیرمت محکم بقلم میکنی و شونه هامو گاز میگیری از خوشحالی واااااااای که اون لحظه دنیا مال منه وانگار که رو ابرام ![]()
بعضی وقتا دوست دارم زمان بایسته و و فقط و فقط نگاهت کنم عسلم
دقیقا از روز 2 اردیبهشت هم یاد گرفتی 4 دست و پا به سمت جلو بری
.
خودتم از این کارت ذوق میکنی و هی به سمت جلو میری و بر میگردی بهمون نگاه میکنی و با ذوق دوباره جلویی میری فدای این ذوقک زدنات بشم که اینقدر طولانی هم شده .

از همه مهم تر این که روز پنجشنبه 22 فروردین بعد از ظهر خونه مامان جونینا بودیم که یهو شروع کردی به گفتن بابا و ی بند میگفتی بابا بابا بابا و همگی میخواستیم بخوریمت و شبم که برگشتیم خونه از در که اومدیم تو گذاشتمت رو زمین و نگام کردی و خیلی معصومانه گفتی مااااااااماااا و گرفتمت بقلمو تا جایی که میشد چلوندمت .



پارمین در باغچه خونه ی بابا جون


اینم از اولین بار که سوار سرسره شدی خیلی خوشت اومده بود یه بند میگفتی دددد دددد ددد
.

.gif)


9 ماهگی و اولین کلمات
